باز هم عطر شهادت

 وقتی هوا سرد می شود

و آن هنگام که عقل ها منجمد

باید منتظر زوزه گرگها بود

وشاهد خون بر روی برفها...

با دیگر در استان ما عطر شهادت فراگیر شد و درخت انقلاب اسلامی مجددا به خون شهید آبیاری گشت...

هر که را بازش از این « می » آرزوست                                خون رنگینش ازای آبروست

یاد و خاطره شهدای روز جمعه چابهار گرامی باد

روز به روز پیروزتر

وقتی این همه توهین رو به پیامبر مهربانی ها حضرت محمد (ص) می بینم دلم می گیرد اما باز چیزی هست که امیدوارم می کند.دشمن سراغ مواردی که برایش ضرر نداشته باشد نمی رود.دقیقا جایی را می زند که از آن احساس خطر کند

آنچه مسلم است این دنیا لحظه به لحظه داره بوی پیامبر رو به خودش میگیره...

دنیا داره به سمتی پیش میره که فرزند آدم اهلیت ولایت اهل بیت را پیدا کند.

و دشمن این را فهمیده...

من ناراحت از جسارت به پیامبرم هستم و خوشحال از پیروزی روز به روز پیامبر اسلام.

میلاد نور

«سال‌روز ولادت خط سرخ عشق، سومین پرچم‌دار قله امامت و دیانت»

مقام: امام سوم

نام: حسین

لقب: سیدالشهدا

کنیه: ابوعبدالله

نام پدر: علی

نام مادر: فاطمه

تاریخ ولادت: سوم شعبان سال چهارم هجری قمری در مدینه

مدت امامت: ۱۱ سال

مدت عمر: ۵۷ سال

تاریخ شهادت: روز عاشورای سال ۶۱ هجری قمری در کربلا

قاتل: پس از آن که در اثر جراحات فراوان در میدان نبرد افتاده بود، شمر لعن الله علیه با دوازده ضربه سر نازنین آن حضرت را جدا کرد.

محل دفن: کربلا

تعداد فرزند: ۴ پسر، ۳ دختر.۱

 

:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*

 

حکایتی پند آموز از امام حسین(علیه السلام)

مردی اعرابی به حضور امام حسین(علیه السلام) آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا دیه‌ کاملی بر عهده من است و قادر به پرداخت آن نیستم. پیش خود گفتم، باید نزد کسی بروم که در میان مردم از همه کریم‌تر باشد، و کسی را بالاتر از اهل بیت رسول الله(صلی الله علیه و آله) نیافتم.

حضرت فرمود: ای برادر عرب من سه موضوع از تو می‌پرسم چنان‌چه یک پرسش را جواب گفتی، یک سوم آن را به تو می‌‏بخشم. اگر دو سؤال را پاسخ دهی دو سوم مال را خواهی گرفت و اگر هر سه را جواب گفتی تمام آن را اعطا خواهم کرد. مرد اعرابی گفت، ای فرزند رسول خدا چگونه روا باشد که شخصی همانند شما که خود اهل علم و فضیلت هستید، از فردی مانند من سؤال کند.

امام(علیه السلام) فرمود، از جد خود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: المعروف بقدر المعرفة:

نیکی و بخشش به اندازه معرفت و شناسایی هر شخص است.

مرد عرب گفت: از آنچه می‌خواهید بپرسید! چنان‌چه بدانم جواب خواهم گفت، و اگر ندانم از شما فرا می‌‏گیرم و همه نیروها از آن خداست.

امام حسین(علیه السلام) فرمود:

– برترین اعمال کدام است؟

- اعرابی گفت: ایمان به خداوند.

– چه چیز، مردم را از هلاکت رهایی می‌‏بخشد؟

- توکل و اعتماد بر خدای تعالی.

– زینت آدمی در چیست؟

- دانشی که همراه با حلم و بردباری باشد.

امام حسین(علیه السلام) فرمود:

– چنان‌چه به این فضیلت دست نیابد؟

- وی پاسخ داد: مالی که توأم با مروت و جوانمردی باشد.

– فرمود، چنان‌چه از این زینت نیز محروم باشد؟

- عرض کرد، فقر و پریشانی، همراه با صبر و شکیبایی.

– فرمود، اگر این صفت در وجود وی نباشد؟

- مرد عرب گفت، در این صورت، صاعقه‏‌ای از آسمان فرود آید و او را بسوزاند، که شایسته بیش از آن نیست.

پس حضرت بخندید و کیسه‏‌ای که هزار دینار داشت همراه با انگشتری خود که ارزش نگین آن به دویست درهم می‌رسید به وی عطا کرد.

آن‌گاه فرمود:

ای اعرابی! این هزار دینار طلا را در ازای دیه بپرداز و این انگشتر را در مخارج زندگیت مصرف کن.

مرد اعرابی عطای امام حسین(علیه السلام) را گرفت در حالی که این آیه را تلاوت می ‏کرد: (…الله اعلم حیث یجعل رسالته…)،

«…خداوند آگاه‌تر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد…».۲

 

:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*

 

«تربت و تربیت‏»

قال الصادق(علیه السلام): حنکوا اولادکم بتربة الحسین(علیه السلام) فإنها امان.۳

امام صادق (ع) فرمود: کام کودکانتان را با تربت حسین(علیه السلام) بردارید چرا که خاک کربلا فرزندانتان را بیمه مى‌‏کند.

 

«تربت و هفت حجاب‏»

قال الصادق(علیه السلام): السجود على تربة الحسین(علیه السلام) یخرق الحجب السبع.۴

امام صادق(علیه السلام) فرمود: سجده بر تربت حسین(علیه السلام) حجاب‌هاى هفتگانه را پاره مى‌‏کند.

 

منابع

۱٫ www.tazohor.com

2. جامع الخبار، ۱۳۷ (با اندکی تفاوت)، بحار الانوار: ۱۹۶/۴۴ ح ۱۱٫

۳٫ وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۴۱۰٫

۴٫ مصباح التمهجد، ص ۵۱۱/  بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۳۵٫

-------------------------------------------------------------------------------------

منبع:کتاب پردازان

چ مثل چمران

سعی کنید مثل چمران زندگی کنید و مثل چمران بمیرید.امام خمینی (ره)

روحیه پر نشاط و دلهای پاک دانشجویان این امید را به انسان می بخشد که نه به نحو استثنا بلکه به صورت قاعده،فراورده ی دانشگاه جمهوری اسلامی چمران ها باشند.امام خامنه ای (مدظله العالی)

شبی بر قطعه از بهشت

بیست فروردین ماه بود.

روز گذشت و لحظه ها مرا تا شب هنگام همراهی کردند...

به جایی رسیدم که زمین و آسمان هر دو مملو از ستاره بودند...با این تفاوت که اینبار ستاره های آسمان از در برابر ستاره های زمین کم نور و خجل بودند.

بعد از زیارت امام خوبان و مشعل جاده بهشت، به قطعه ای از بهشت رسیدم...

مزار پر از نور شهید سید مرتضی آوینی

هر چند که آوینی را نباید در قبرستان ها جستجو کرد همانطور که سایر شهدا را،همانگونه که خودش گفته بود...

اما چه جایی بهتر از این مکان وقتی که خود را در هیاهوی شهر غریب می بینی؟

همگام با سید مرتضی به عهدی که با ولی امرمان بسته ایم وفادار خواهیم ماند...

تغییرات بزرگ

  

وقتی یک تخم مرغ با یک نیروی بیرونی می شکند یک زندگی نابود می شود وقتی همان تخم مرغ با نیروی درونی می شکند یک زندگی آغاز می شود به این ترتیب تغییرات بزرگ از درون آغاز می شوند.

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع:کتاب پردازان

گمنام ترین آشنا

گاهی عکس ها اندازه چند کتاب برایمان حرف دارند.

عید واقعی

کاریکاتور کتاب

دشمن کوچولو

برگی دیگر

و برگی دیگر بر اوراق افتخار این انقلاب افزوده شد...

وراهی جدید گشوده شد...

و افقی جدید رخ نمود...

و قدمها مستحکم تر شد...

و اراده ها پولادین تر...

و خون شهیدی دگر بار زمین را به آسمان متصل نمود...

و بار دیگر کربلا را فتح کردیم...

فرهنگی تکاور

سلام

درباره تکاورها سخنان زیادی شنیده اید که یکی از آنها استقامت آنها در شرایط سخت است.

من توی این چند روزه فهمیدم که در کار فرهنگی باید تکاور باشم.نه به این خاطر که کار فرهنگی سخت است و شرایط برایمان نامناسب است. بخاط سفری است  که همراه همکارم که کارشناس منابع ادارمونه به چند شهرستان داشتم.

از یک صبح تا شبی فقط چهار شهرستان رو دیدم.اما...

شاید یکی از سخت ترین سفرهای عمرم بود.چندین ساعت در جاده بالا و پایین رفتم و مقداری در حین بالا و پایین رفتن پیچ و تاب خوردیم و نهایتم در حین بالا و پایین رفتن و پیچ و تاب خوردن از کنار گردنه های وحشتناکی گذشتیم  به این وضعیت گرمای هوا !!!!رو هم در اوج زمستون اضافه کنید. در آخر آخر در حوالی آخرین منزل من از ماشین پریدم بیرون و گلاب به روتون...هم من و هم آقا محسن سنچولی منابع رو به قبله شدیم...

هر جا که رفتم با خودم گفتم چطور از دوستانم انتظار داشته باشم که دائما کتابخانه ها رو چک کنند و فعالیت ها رو از نزدیک رصد کنن...

حق داشتن بگن که مرسولات پستی بعد از اتمام وقت مسابقات می رسد...

آخه چطور میشه رفت و آمد در چنین جاده ای دائمی باشه و بسته ها به موقع برسند.

فاصله از مرکز شهرستان بسیار دور و هزار و یک مشکل دیگر...

هر چند مواجه شدن با مردمی آرام و مهمان نواز و دور از هیاهوی زندگی های کاذب برایمان جذاب بود.مردمی که حس می کردی هنوز تعاملاتشان برمبنای محبت است نه سود...

و فهمیدم که  باید نه تنها از لحاظ فکر قوی باشم که یه جاهایی باید جسماً هم قوی بود...

 

آی فیلم نمایش!!!!!

IFILM

نمایش

IFILM

نمایش

IFILM

نمایش

.

.

.

.

IFILM

نمایش

IFILM

نمایش

مطالعه چند سطر

IFILM

نمایش

IFILM

برق ها رو خاموش کن میخوام بخوابم

مگه ساعت چنده؟

نصف شبه پای تلویزیون خوابت برد


پی نوشت: میخوام به فرق خواب و غفلت فکر کنم

پرندگان بهشت

و چقدر سخت است که...

وقتی از کسی کاری میخوای که انجام بده که کمکی به رشد مطالعه بکنه بعد از آوردن یه سری دلایل و ...آخرش بهت بفهمونه که داری آرمانی فکر می کنی و باید قبلش یه کارایی بکنی...

هر چی فکر می کنم من که چیز زیادی ازشون نخواستم...

کیه که بفهمه آرمانش هر چه قدر بزرگتر باشه،خودش بزرگتر می شه؟

فکر کنم باید یه چیزایی درباره آرمان بنویسم.

"فرار به سوی خدا"

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود.

همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.

وقتی پدر وارد شد،

مادر شکایت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.

پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است،

وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟

راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند.

شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است

به سوی خدا فرار کنید.

 «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»

هر کجا متوحش(وحشت زده) شدید راه فرار به سوی خداست.


از بیانات مرحوم حاج اسماعیل دولابی رحمه الله علیه

فقط یه انبارش!!!!!!

ربنا آتنا نگاهش را...

علی ای مرد بی تکرار تاریخ

ربنا آتنا نگاهش را، که هوایم دوباره بارانی است

السلام علیکْ یا دریا که دلم بی قرار و توفانی است

اِنّ فی خلق تو خدا هم مست، روحْ حیران، فرشته‌ها هم مست

اِنّ فی خلق تو زمین مبهوت، زیر یک آسمان پریشانی است

«لا اله»َم ! کجای «الا» یی؟ روح دریا ! کجای دریایی؟

مثل آبی به چشم ماهی‌ها، ای «هوالظاهر»ی که پیدا نیست

«یا سریع الرضا»ی لبخندت، عاشقان را کشیده در بندت

«یا ولیَّ الذینَ» یک دنیا که در اسم تو غرق حیرانی است

«و اذا الشّمسْ» پیش تو تاریک، «واذا البحرْ» از تو در جوشش

واذا القلبِ من که می‌پرسند: به کدامین گناه قربانی است؟

من که از «اِنّما ولی» مستم، در هوای «هوالعلی...» مستم

از «شراباً طَهورِ» چشمانت، شب میخانه‌ام چراغانی است

«اشهد انَّ» هر چه دارم تو، «وقِنا من عذابِ نار»َم تو

آه، «یا ایها العزیز»َم آه، توشه‌ام این غزل که ‌می‌خوانی است

«لیْتَ شِعری» که شعر من آیا می‌رسد تا به ساحلت؟ دریا !

- ناله‌های کبوتری زخمی که در این بند تیره زندانی است


قاسم صرافان-منبع تبیان

دستمان کوتاست

تا حالا پای وصیت یک آدم زنده نشسته اید در حالی که خودش وصیت نامه رو قرائت میکنه؟

من نشسته ام.در تمام طول قرائت وصیت نامه سنگینی عجیبی روی قلب شنوندگان هست.من به سختی خودمو کنترل می کردم تا به این عبارات رسید(نقل به مضمون)

از همسر و فرزندانم می خواهم در حالی که دستم از این دنیا کوتاست مرا از یاد نبرند و ...

اشک خیلی ها جاری شد...

خود وصیت کننده هم صدایش بریده بریده شده بود...

و من فکر می کردم...

بگذریم...نیازی نیست به آن دنیا بروم....

خدایا اگر دستم را نگیری دستم از همه چیز کوتاست...

خدایا نمی گویم که دستم را بگیر.....................................عمری گرفته ای ،مبادا رها کنی

دعای عرفه ما رو از یاد نبرید

بی کلام

شب است و سكوت است و ماه است و من             فغان و غم اشك و آه است و من


شب و خلوت و بغض نشكفته‌ام                                 شب و مثنوي‌هاي ناگفته‌ام


شب و ناله‌هاي نهان در گلو                 شب و ماندن استخوان در گلو


من امشب خبر مي‌كنم درد را            كه آتش زند اين دل سرد را


        بگو بشكفد بغض پنهان من                كه گل سرزند از گريبان من


مرا كشت خاموشي ناله‌ها            دريغ از فراموشي لاله‌ها


كجا رفت تأثير سوز و دعا؟                كجايند مردان بي‌ادّعا؟


كجايند شور‌آفرينان عشق؟                علمدار مردان ميدان عشق


كجايند مستان جام الست؟                    دليران عاشق، شهيدان مست


همانان كه از وادي ديگرند                    همانان كه گمنام و نام‌آورند


هلا، پير هشيار درد آشنا!                    بريز از مي صبر، در جام ما

 
من از شرمساران روي توام                    ز دُردي كشان سبوي توام

 
غرورم نمي‌خواست اين سان مرا                پريشان و سر در گريبان مرا


غرورم نمي‌ديد اين روز را                        چنان ناله‌هاي جگر‌سوز را


غرورم براي خدا بود و عشق                         پل محكمي بين ما بود و عشق


نه، اين دل سزاوار ماندن نبود                    سزاوار ماندن، دل من نبود


من از انتهاي جنون آمدم                    من از زير باران خون آمدم


از آن‌جا كه پرواز يعني خدا                  سرانجام و آغاز يعني خدا


هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست!                        سكوت شما پشت ما را شكست


چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟                 نداديد آبي به لب تشنه‌ها


نرفتيد گامي به فرمان عشق                 نبرديد راهي به ميدان عشق


اگر داغ دين بر جبين مي‌زنيد                        چرا دشنه بر پشت دين مي‌زنيد؟


خموشيد و آتش به جان مي‌زنيد            زبونيد و زخم زبان مي‌زنيد


كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها                    كه پر گل شود كوچه‌ها، باغ‌ها

 

سفر و اندیشه

من که اهل سفرنامه نویسی نیستم.اما بدم نمیاد تجربیات دیداری و افکاریم را به اشتراک بگذارم

البته الآن چیزی برای نوشتن نیست فقط همین نکته را عرض کنم که:

به گفتن و  ارائه گزارش و آمارهایی که از موضوعات مختلف ارسال می گردد نمی توان کاملا تکیه کرد.باید رفت و دید.

باید در بین مردم بود تا درد را حس کنی.این سفر باعث شد کمی در دیدگاه ها و اندیشه هایم تامل کنم

دمی با میرشکاک

آوینی اگر بود................

رفتم بیرون از سالن همایش و میرشکاک رو دیدم که با عده ای در حال صحبت بود

سلام دادم و ایستادم

                                   

سرش که خلوت شد سر صحبت رو باهاش باز کردم با این سوال:

جناب آقای میرشکاک اگر الآن آوینی عمرش به دنیا بود چه کاره بود و چه بود ؟

جواب میرشکاک منو متحیر کرد یک جواب دو کلمه ای

هنوز به این نتیجه نرسیدم که جواب ایشون رو توی وبلاگ بذارم امام حدس میزنم باید زمینه سازی کنم تا بگم.

این جواب ایشون شاید بتوان گفت عمق تنهایی شهید آوینی رو نشون داد.

چی بگم

-------------------------------------------------------------------

نا نوشته: هر وقت اوج میگیری از دید آنان که پرواز کردن بلد نیستند کوچک به نظر می رسی

جناب میر شکاک حرفهای دیگری هم از داوری اردکانی و فردید و نسبت آوینی با ایشان زد که باید به وقتش بگم.

پرستوی مهاجر

پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.

بی بهانه

از آوینی گفتن که بهانه نمی خواهد

اصلا این ما نیستیم که از او می گوییم

او را با ما سخنی هست...

               شهید آوینی

زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است.

سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند .

و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟

و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین علیه السلام را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟

و مگر نه آنکه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟

و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟

و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟

پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های کوچک که به کوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنکه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد.

پس

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر، پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.


پی نوشت: همان که سید مرتضی گفت:

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر، پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.

میلاد نور

مگذار مرا در این هیاهو آقا                            تنها و غریب و رو به زانو آقا

ای کاش ضمانت دلم را بکنی                       تکرار قشنگ بچه آهو آقا

امام رضا (علیه السلام):

ايمان‌ چهار ركن‌ است‌ : توكل‌ بر خدا ، رضا به‌ قضاى‌ خدا ، تسليم‌ به‌ امرخدا ، واگذاشتن‌ كار به‌ خدا

                

          ویژه میلاد با سعادت هشتمین اختر آسمان ولایت امام رضا (علیه السلام) کلیک کنید

 

تا مرز دیدار با دکتر داوری اردکانی

سلام استاد.میشه هماهنگ کنید یه سر بریم پیش دکتر داوری؟

استادم سرش شلوغ بود و پیشنهاد کرد با دفترش تماس بگیرم.زنگ زدیم ۱۱۸ تهران و شماره فرهنگستان علوم رو گرفتیم.

سلام.دفتر دکتر داوری؟

داشتم با مسئول دفترشون صحبت می کردم.معلوم بود از حرفام تعجب کرده. دائم می گفت موضوع جلستون چیه؟برامون فاکس کنید تا از ایشان براتون وقت بگیرم.منم گفتم فقط قصد دیدن ایشون رو داریم.حتی اگر شده در مسیر راه.والبته چند جمله دیگر هم به مسئول دفترشون گفتم.

                                             دکتر داوری

بنده خدا نمی دونست چی جوابمو بده آخرش گفت:ایشان فقط تا ساعت دوازده و نیم هستند و بعد میرن.بعداز ظهر هم نیستند.و آهی که از نهاد من برخواست.ساعت یازده و نیم بود و من بهشت زهرا بودم و امکان رفتن نبود.

نشد دیگه.

دلمو به خرید کتب جدیدش خوش کردم:

علوم انسانی و برنامه ریزی توسعه

بازگشتم

نمی دانم چرا مدتی دل و دماغی برای نوشتن مطلبی جدید در وبلاگم نداشتم. اما حالا یه حس هایی درونم ایجاد شده که دوبار کارم را شروع کنم.

هفته گذشته تهران بودم و تعدادی کتاب که اغلب درباره علم جدید و علوم انسانی بومی بودند و همچنین کتاب هایی در موضوع مورد علاقه ام تاریخ و فلسفه تاریخ خریداری نمودم.

دوست دارم تا چند پست را به این کتبی که خریدم اختصاص بدم.

مولا جان ...

مولا جان

امام من

تکیه گاهم

می گویند در کوچه ها مردم جواب سلامت را نمی دادند...

 

 

سلام آقای ما

سلام امیرالمومنین

 

امیر المومنین حیدر

 

 تا هست علی باشد و تا بود علی بود...

در انتظار فرج باشید و از رحمت خدا نومید مشوید.     امام علی (علیه السلام)

 

ویژه مرثیه مولا

بدون شرح

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.

در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.

یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
 
این داستان ماست.

ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.

یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
  مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

بدون شرح

باز آمدم...

با کتاب زندگی جدید...

چند صفحه ای از آن را ورق زدم...

با دقت،چرا که امکان دوباره تکرار شدنش نیست...

این کتاب به تحریر در نیامده  اما هر روز میخوانیمش...

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند